80-بار گناه داستان ششم (۶)
میدونی جوجه یه اصل بزرگ تو زندگی ما آدما هست..اونم اینه که خودمون فکر میکنیم که خیلی از همه چی آگاهی داریم اما در واقع از همه چی بی اطلاعیم ....
کلا اصل و پایه ی انسان اینجوریه ،،...اکثریت ظاهر بین هستن و متاسفانه تا بوده همین بوده ....
وقتی یکیو میبینی که پشت بنز آخرین مدل نشسته و ی عینک ری بن اصل هم به چشم زده واخرین مارک سیگار هم گوشه ی لبشه و چندتا خونه و ی شرکت بزرگ داره و تو ظاهر هم خوشگل و خوشتیپ میزنه زیره لب آه میکشیم و میگیم واااااااااای چه آدم خوشبختی ، عجب خونه و زندگیی ، این شخص بدون شک هیچ غمی نداره ......
غافل از اینکه بدونیم که سرطان داره زره زره تمام وجودش رو میخوره....
یا اینکه بچش عقب افتاده و معلوله
یا اینکه زندگی زناشویی خوبی نداره
یا اینکه نزدیکترین فردش تو دام مرگ دست و پنجه میزنه
یا اینکه عذاب وجدان گذشتش داره آیندش رو میخوره....
هیچ آدمی زندگیش بدون رنج و غم نیست . دردها جزوی از زندگیه
بذار ی چیزیو همینجا بهت بگم ، از زبونه منی که ی دختر بودم از زبون منی که الان ی مادرم
خیلی سی کردم تو زندگیم ازدسته غم و غصه و الالخصوص درد فرار کنم اما بازم برگشتم به سر خط اولم خیلی چیزارو از دست دادم تا خیلی چیزای دیگرو به دست بیارم و حالا که به اینجا رسیدم فهمیدم که از دستش نمیتونم فرار کنم
من درد کشیدم ، ی مدت زیادی .....
سی کردم فرار کنم ازش اما نشد
باز هم درد ، باز هم فرار ، باز هم انکار
و الان که به اینجا رسیدم فهمیدم باید روش مرهم بزارم و باهاش بسازم
میتونستم زودتر اینکارو بکنم اما میخواستم باز هم تجربه کنم .....
فکر میکردم که میشه
اما فقط به تجربه هام اضافه شد بدون اینکه به حرف بزرگان گوش کنم و از تجربه هاشون استفاده کنم
تجربه کسب کردم اما.....
تجربه هایی با طعم مرگ
هنوز هم درد میکشم
اما دردهامو پشت انبوهی از مرهم قایم کردم
دیگه تازه نیستن
اما هنوز هم هستن،.....
و این داستان داستان مرگه ، داستان درده ، داستانه تجربست....
خون دادم به پای تک تکشون.......
پریا موهای خرمایی و بلندش رو برای بار سوم باز کرد و با صدای بلند غرید:
آدم وقتی که مناسبت خاصی نداره و خودش رو درست میکنه واسه همون بار اول مثل ماه میشه ی بارم که کارش واجبه و میخاد خوشگل کنه هر بار بدتراز بار قبل میشه
خندیدم و به ساعتم نگاهی انداختم
از کی میخای دل ببری شیطوووون؟ایشالله مثل همیشه دیرتر از ۷ میرسیم و باز هم باید جریمه بشیم...باز هم زنگ اول رو مهمون حیاط خلوتیم و ناهار هم نمیتونیم از مدرسه خارج بشیم
پریا رنگ از روش پرید و دست از مو درست کردن برداشت
وای نه همین کم مونده که بازم نیما اینا مارو تو حیاط ببینن و به ریشمون بخندن اصلا بیخیال نخواستیم!
موی جنگلی هم واسه خودش ی مدله،
عاشق اون موهای بلند و خرماییش بودم !!!
مثل دوران دبستان دوستم از دیشب خونمون مونده بود ، پدرمون درومد تا با همدستی پریا مخ مامانش رو زدیم تا بهمون اجازه داد....
خانم خانوما هم از دیشب تا نزدیکای صبح واسم حرف زد ....
اینبار حرفامون با بچگیمون فرق میکرد ....دیگه راجب به عروسک و جهان گردی و باستان شناسی و فیلم و کارتون نبود ...bahs هامون راجب پسرا بود... دنیاشون ....خواسته هاشون ....عشقشون ...احساساتشون ..... پریا تمام مدت راجب نیما حرف میزد، اینکه چه پسر ماهیه و چقدر مهربون و جنتلمنه ، همش میپرسید ک تو هم فکر میکنی که نیما ازم خوشش میاد یا نه؟ باهم درد و دل میکردیم و میخندیدیم .....
گاهی اوقات راجب به حیدر سر به سرم میزاشت اما خوب میدونست که من، نیما و حیدر رو فقط مثل ۲ تا همکلاسی دوست دارم ...تنها تجربه ی عشقی من تا اون موقه پدرام بود و بس،
نیما پسر شوخ و فوقولاده باهوشی بود به سیستم اونجا سال چاهرم میرفت ، حیدر سال سوم درس میخوند، نیما از من و پریا ۲ سال بزرگتر بود و حیدر ۱ سال ...
نیما زبانش خوب بود و از لحاظ ظاهری هم میشه گفت ی جوون خوشتیپ و قد بلند دختر پسند،
حیدر هم بدک نبود ، هیکلش ی مقداری درشت تر از نیما بود و قیافش فوقولاده آروم و مهربون به نظر میرسید...
همونجوری که قبلا هم گفتم دیگه اون مدرسه ی وحشتناک واسم شد بهشت ....
زنگهای تفریه با نیما و حیدر چهارتایی دور هم جم میشدیم و همش حرفمیزدیم و شوخی میکردیم و میخندیدیم...
همون قضیه ی ایران کوچک و این حرفها....
دیگه از نخ خارجی ها درومده بودم ...با اینکه ژان مارک کم و بیش نگاهش دنبالم بود، نه اینکه شیفتم باشه اما از اینکه یهو دورم شلوغ شده بود کلی تعجب میکرد اما من با اومدن پریا و آشنایی با نیما و حیدر فکر اون به طور کامل که نه اما نیمه کامل از سرم پرید.
۲ هفته کنار دوستان جدید به خوشی گذشت ،
مامانم میدونست که توی مدرسه ما ۴ تا باهم دوستیم .
همش نصیحتم میکرد که برم با خارجی ها، میگفت من به ایرانیهای اینجا اعتماد ندارم.،..اما کو گوش شنوا
پریا با لطافت و ظرافت و زیبایی ی دختر نوجوون خیلی راحت دله نیما رو برده بود و دیگه همه میدونستن که بینشون ی سر و سری هست، چند وقت بعدش هم قرارشون از ۴ تایی کم و بیش ۲ تایی شد و گاه گاهی باهم بیرون میرفتن ....من تمام سر و سرشون رو میدونستم ،
همه میدونن که ۲ تا دختر وقتی باهم دوست صمیمی باشن تمام جیکو پیک زندگیشون رو بهم میگن و منو و پریا هم همینجوری بودیم،
هیچ وقت اونروز رو یادم نمیره که دوستم با آب و تاب ماجرای اولین بوسش رو واسم تعریف میکرد ،
گونه های سفیدش سرخ بود و همش از هیجان و اضطراب و لذت اون لحظه ی به قوله خودش ملکوتی میگفت،
راستش اون موقه و اون روز و توی اون سن بهش حسودیم شد، دوست داشتم که منم بوسرو تجربه کنم اما خب من خیلی ترسوتر از پریا بودم و هم محتاط تر، خصوصیاتی که بعد ها نجاتم داد ....
پریا روز به روز بیشتر شیفته ی نیما میشد و نیما هم تو ظاهر همین رو وانمود میکرد ....
خیلی سعی کردکه منو هم به حیدر نزدیک کنه اما من زیاد ازش خوشم نمیومد.
پریا از بچگیمون ی هنر واقعا زیبا همراهش بود ، عکاسی!
علاقه ی شدیدی به عکاسی داشت و هیچوقت دوربین ماهرانه ی هدیه ی عموش از گردنش جدا نمیشد ....
از طرف دیگه نیما هم توی همین زمینه استعداد خوبی داشت و همه ی اینها دست به دست هم دادن تا پریا کاملا از لحاظ عقلی و عاطفی وابسته ی نیما بشه...دیگه کار من شده بود این که هر وقت بیرون میرفتیم از این ۲ تا کنار هم عکس بگیرم و پریا هم همه ی عکس هارو سری چاپ میکرد و میزاشت تو آلبوم عشقش. اون موقه یه وبلاگ داشت که تمام عکس های هنریش رو میزاشت اونجا برای دیدن همگان ، عاشق وبش بود.
من پریارو خیلی دوست داشتم ولی از دیدن رابطه ی خوبش با نیما و اون همه عشق بینشون ی جورایی نه اینکه حسودی کنم اما حس دلتنگی و تنهایی میکردم .....
دلم میخواست تا منم ی همچین رابطه ی پر محبتی رو تجربه کنم....
از هفته ی دوم بعد از آشناییمون بود که منو پریا برای بار اول با محسن آشنا شدیم،
عین روز یادمه..... زمانی بود که مدرسه تعطیل شد و با خوشحالی به سمت در خروجی هجوم بردیم .. اولین چیزی که دیدیم یک عدد ماشین آخرین مدل بی ام و کوپه بود که صاف جلوی در ورودی نگه داشت ، نیما و حیدر با دیدن ماشین لبخند زدن و به سمتش رفتن ، منو پریا مات شدیم ،
شیشه های ماشین دودی بودن و نمیشد داخلش رو دید ....فضولی ما بیشتر از ۲ دقیقه دووم نداشت .، در ماشین باز شد و من ، رستاای ۱۷ ساله .خوشتیپ ترین و خوش استیل ترین مرد ممکن تا اون لحظه تو زندگیمو دیدم....
قد بلند و رشید، بازوهای azolaani و هیکل خوشفرم ، تو ی کت بلند (حالت پالتو مردونه ) و شلوار مشکی شیک و آخرین مدل ،
موهای درست کرده به جذاب ترین شکل ممکن و جذاب ترین صورت (نه اینکه الاهه ی زیبایی باشه، اتفاقا خیلی خوشگل هم نبود اما واقا صورت جذاب و گیرایی داشت، میگن چشمای طرف سگ داره....ی همچین حالت هایی )،
هنوزم که بهش فکر میکنم قلبم میلرزه ولی نه از عشق و شادی و لذت ....از ترس از درد....
پیشه اون ، پیشه رفتار اون ، پیشه هیکلش و صورتش و صلابتش ،نیما و حیدر سوسکم نبودن....
منو و پریا فقط چند دقیقه عین مشنگا داشتیم نگاش میکردیم ، اون لبخند زد و عینکش رو از رو صورت برداشت ، چشماش مثل تیر تا تهه دلم نفوذ کرد، عین چشمای عقاب با صلابت و نافذ ، ی هسه عجیبی پیدا کردم ، نمیدونم ، عشق نبود، دوست داشتن هم نبود....هنوزم که هنوزه اسمی واسش ندارم .....
نیما و حیدر در کماله تعجب اونو به ما معرفی کردن !
محسن.............
، فقط ی اسم بدون هیچ نشونی ، بدون هیچ فامیلی ....اسمی که زندگی جفتمون رو به آتیش کشید،،...
اون روز فقط فهمیدیم که دوست نیما و حیدره اما ازشون خیلی بزرگتر بود....
هیچ چیزه دیگه بیشتر از این کسی بهمون نگفت .
اون روز فقط باماشینش مارو تا ی جایی رسوند، با نیما و حیدر حرف میزد و فقط ۱ بار هم از تو آینه منو و پریارو نگاه کرد ...
جامون تو ماشینش خیلی تنگ بود اما باور کن انقدر اون لحظه رفته بودم تو بهرش که انگار هیچی نمیفهمیدم ،
باز هم تاکید میکنم که اون حس نه عشق بود نه دوست داشتن!!
محسن اون موقه واسم اسرار آمیز بود.... حس مببکردم ی انسان بزرگه ، خیلی مرموز بود... دوست داشتم بیشتر بشناسمش ....غافل از اینکه بدونم ....
محسن خوده شیطانه رجیمه...
اولین دیدارمون با محسن همون روز بود ،....و دومین بار آخر همون هفته باز هم جلوی مدرسه سر و کلش پیدا شد و اونجا بود که بعد از کلاس جیمناستیکم به طور کاملا به قوله خودش اتفاقی و زمان برگشت که تنها بودم برای بار دوم تو همون روز جلوی رام سبز شد ... بهونش این بود که داشته از تو خیابون برای کاری میرفته که منو اتفاقی دیده ... خواست برسونتم اما قبول نکردم ، اونم شمارش رو همونجا بهم داد و منم از روی کنجکاوی و خوشحالیکه میتونم بیشتر بشناسمش و از زندگیش سر در بیارم گرفتم ،
محسن خیلی زرنگ بود ....
میدونین مار خوش خط و خال یا روباه چیه؟ میدونین کارشون چیه؟
محسن از اونا هم بدتر بود.....همون موقه از گوشیم میسد کال انداخت به گوشی خودش تا شمارم بیوفته....
و اسمم رو سیو کرد ،
رستا شایدم طعمه ، شایدم بازیچه ، و شاید هم حووووا
صحبت هامون شورو شد همون شب اول نزدیک به ۴۰ دقیقه با هم حرف زدیم راجب همه چیز ....
خیلی چیزا فهمیدم ازش
که ۸۰ درصدشون به نظرم دروغ بود به غیر از یکی
این که محسن میلیاردر بود
اینکه چجوری به این همه پول رسیده واسه من و واسه خیلیا جای سوال بود اما مطمئن باش که از راه حلال نبوده و نخواهد بود.....
دومین چیزی که ازش فهمیدم سنش بود که بافهمیدنش فقط تمام بدنم سرد شد
محسن ۳۱ ساله بود و دقیقا تا اون موقه ۱۴ سال ازم بزرگتر !!!!!
یه لحظه ترس ورم داشت....
تا به حال تو زندگیم با ی مردی به این سن و سال هم صحبت نشده بودم
زندگیش واسم جالب شد....
دوست داشتم از کارش سر در بیارم....
فهمیدم که آدم فوقولاده مرموزیه
به هیچ عنوان هیچ چیزی از زندگی شخصیش بروز نمیداد
اولا که میترسیدم باهاش صحبت کنم بهم قول داد که کاری باهام نداره و هیچ خیالی هم تو سرش نیست و ما فقط ۲ تا دوست معمولی هستیم مثل ۲ تا پسر ، ازم خواست تا همه جوره امتحانش کنم....
ماجرا جوری شد که دیگه هر شب بدون ترس کلی باهاش حرف میزدم ،
بیشترم آخرای شب که مامانم اینا خواب بودن یا زمانایی که میرفتم بیرون ،
همیشه هم اون ز میزد تا من از پول شارژ دادن و قبض پرداخت کردن راحت باشم ....
راجب به همه چی باهم صحبت میکردیم ، شاید باورتون نشه اما تو چند روزی که حتا چندین ساعت باهم حرف میزدیم من هیچ چیزه مشخصی از خودش و زندگیش نفهمیدم ،
ی جوری بود ،
ی بار هم آخر هفته که میخواست بره خرید از بازار / از مامانم اجازه گرفتم و لیسته خونرو برداشتم و باهاش رفتم خرید ،
به خدا نگاممم نکرد ، مثل ۲ تا دوست .... انگار که من و پریا باهم بودیم
ترسم به طور کل ریخته بود.... فقط جالبیش و مرموزیش واسم جای سوال بود ،
اعتماد به نفسش ده به توان میلیون بود و انقدر خونسرد که اگه بهش میگفتی ۲ دقیقه دیگه قراره زلزله بیاد خودش رو تکون نمیداد.....
اصلا ی آدمی...........
نمیدونم چجوری این جونور رو توصیفش کنم .....
واکنش پریا با اومدن محسن زیاد محسوس نبود اون هنوزم نیمارو چسبیده بودو حاضر نبود به قوله خودش با دنیا avazsh کنه ، فقط گاه گاهی از رابطه ی صمیمی و عجیب نیما و حیدر با محسن مینالید و میگفت نیما زمانی که با محسنه گوشیش رو جواب نمیده ....
ی مدتی گذشت با محسن ۲ بار بیرون رفتم ، در حده ی رستوران رفتن اما چه رستورانایی..............
بهترین رستوران ها ، قیمت های آنچنانی ، شیک ترین سالن ها ،
احترامی که همه به محسن میزاشتن واسم تحسین بر انگیز بود ، همه چی فقط به خاطر پولش ....
ماشین آخرین مدل و زرق و برق زندگیش ، خونسردی بیش از اندازش و مرموز بودنش، محبوبیتش همه جا ، باهوشیش و زرنگی از روباه بالاترش منو محو و مجذوب خودش کرده بود....
دوست داشتم تا سر از همه ی کاراش در بیارم اما اون ورق هاشو رو نمیکرد. محطات بود و موزی ....
آااااااااااروم آاااااااااااااااااااااااااروم.................................
ی روز حوالی بعد از ظهر بود که پریا سراسیمه اومد خونمون ، اجازه گرفتیم با هم رفتیم پارک و تا تنها شدیم افتاد بقلم و گریه .........
نیما میخواست باهاش تموم کنه.....
دستش میلرزید و صورتش از گریه پف کرده بود....
دلیلش رو که بهم گفت وا رفتم....
نیما ازش رابطه میخواست ....
میخواست تا با هم صمیمی تر بشن.....
پریا هرچقدر که التماسش کرده بود فایده نداشت............../ حالا :
تیر خلاص....
یا رابطه یا قطع رابطه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیدونستم چی بگم .........
نیما اصلا همچین آدمی نبود که از پریا همچین چیزی بخاد
ماها هنوز خیلی بچه بودیم....
یاد حرف مادر بزرگ پدربم افتادم زمان هایی که با عمه که اون موقه ی دختر جوون بود حرف میزد ....
اون موقه نمیفهمیدم که منظورش چی بود ....اون روز هم درست حسابی نفهمیدم اما ی مدتی که گذشت خیلی خوب فهمیدم.
اما یکمی دیر شده بود /........
"مردا اکثرشون وقتی موقعش برسه جز به مقصود شومشون به هیچ چیزه دیگه ای نمیتونن فکر کنن، این دختران که باید مراقب باشن تو تله نیفتن"
ادامه دارد ....


80-بار گناه داستان ششم (۶) 
