جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

80-بار گناه داستان ششم (۶)

1392/5/4 18:32
نویسنده : 💚رستا💙
2,296 بازدید
اشتراک گذاری

 

تبادل لینک اتوماتیک

میدونی جوجه یه اصل بزرگ تو زندگی ما آدما هست..اونم اینه که خودمون فکر میکنیم که خیلی از همه چی آگاهی  داریم اما در واقع از همه چی بی اطلاعیم ....
کلا اصل و پایه ی انسان اینجوریه ،،...اکثریت ظاهر بین هستن و متاسفانه تا بوده همین بوده ....
وقتی یکیو میبینی که پشت بنز آخرین مدل نشسته و ی عینک ری بن اصل هم به چشم زده واخرین مارک سیگار هم گوشه ی لبشه و چندتا خونه و ی شرکت بزرگ داره و تو ظاهر هم خوشگل و خوشتیپ میزنه  زیره لب آه میکشیم و میگیم واااااااااای چه آدم خوشبختی ، عجب خونه و زندگیی ، این شخص بدون شک هیچ غمی نداره ......
غافل از اینکه بدونیم که سرطان داره زره زره تمام وجودش رو میخوره....
یا اینکه بچش عقب افتاده و معلوله 
یا اینکه زندگی زناشویی خوبی نداره
یا اینکه نزدیکترین فردش تو دام مرگ دست و پنجه میزنه
یا اینکه عذاب وجدان گذشتش داره آیندش رو میخوره....
هیچ آدمی زندگیش بدون رنج و غم نیست . دردها جزوی از زندگیه
بذار ی چیزیو همینجا بهت بگم ، از زبونه منی که ی دختر بودم از زبون منی که الان ی مادرم
خیلی سی کردم تو زندگیم ازدسته غم و غصه و الالخصوص درد فرار کنم اما بازم برگشتم به سر خط اولم خیلی چیزارو از دست دادم تا خیلی چیزای دیگرو به دست بیارم و حالا که به اینجا رسیدم فهمیدم که از دستش نمیتونم فرار کنم
من درد کشیدم ، ی مدت زیادی .....
سی کردم فرار کنم ازش اما نشد
باز هم درد ، باز هم فرار ، باز هم انکار
و الان که به اینجا رسیدم فهمیدم باید روش مرهم بزارم و باهاش بسازم
میتونستم زودتر اینکارو بکنم اما میخواستم باز هم تجربه کنم .....
فکر میکردم که میشه
اما فقط به تجربه هام اضافه شد بدون اینکه به حرف بزرگان گوش کنم و از تجربه هاشون استفاده کنم
تجربه کسب کردم اما.....
تجربه هایی با طعم مرگ
هنوز هم درد میکشم
اما دردهامو پشت انبوهی از مرهم قایم کردم
دیگه تازه نیستن
اما هنوز هم هستن،.....
و این داستان داستان مرگه ، داستان درده ، داستانه تجربست....
خون دادم به پای تک تکشون.......

پریا موهای خرمایی و بلندش رو برای بار سوم باز کرد و با صدای بلند غرید:
آدم وقتی که مناسبت خاصی نداره و خودش رو درست میکنه واسه همون بار اول مثل ماه میشه ی بارم که کارش واجبه و میخاد خوشگل کنه هر بار بدتراز بار قبل میشه
خندیدم و به ساعتم نگاهی انداختم
از کی میخای دل ببری شیطوووون؟ایشالله مثل همیشه دیرتر از ۷ میرسیم و باز هم باید جریمه بشیم...باز هم زنگ اول رو مهمون حیاط خلوتیم و ناهار هم نمیتونیم از مدرسه خارج بشیم
پریا  رنگ از روش پرید و دست از مو  درست کردن برداشت
وای نه همین کم مونده که بازم نیما اینا مارو تو حیاط ببینن و به ریشمون بخندن اصلا بیخیال نخواستیم!
موی جنگلی هم واسه خودش ی مدله،
عاشق اون موهای بلند و خرماییش بودم !!!
مثل دوران دبستان دوستم از دیشب خونمون مونده بود ، پدرمون درومد تا با همدستی پریا مخ مامانش رو زدیم تا بهمون اجازه داد....
خانم خانوما هم از دیشب تا نزدیکای صبح واسم حرف زد ....
اینبار حرفامون با بچگیمون فرق میکرد ....دیگه راجب به عروسک و جهان گردی  و باستان شناسی و فیلم و کارتون نبود ...bahs  هامون راجب پسرا بود... دنیاشون ....خواسته هاشون ....عشقشون ...احساساتشون ..... پریا تمام مدت راجب نیما حرف میزد، اینکه چه پسر ماهیه و چقدر مهربون و جنتلمنه ، همش میپرسید ک تو هم فکر میکنی که نیما ازم خوشش میاد یا نه؟ باهم درد و دل میکردیم و میخندیدیم .....
گاهی اوقات راجب به حیدر سر به سرم میزاشت اما خوب میدونست که من، نیما و حیدر رو فقط مثل ۲ تا همکلاسی دوست دارم ...تنها تجربه ی عشقی من تا اون موقه پدرام بود و بس،
نیما پسر شوخ و فوقولاده باهوشی بود  به  سیستم اونجا سال چاهرم میرفت  ، حیدر سال سوم درس میخوند، نیما از من و پریا ۲ سال بزرگتر بود و حیدر ۱ سال  ...
نیما زبانش خوب بود و از لحاظ ظاهری هم میشه گفت ی جوون خوشتیپ و قد بلند دختر پسند،
حیدر هم بدک نبود ، هیکلش ی مقداری درشت تر از نیما بود و قیافش فوقولاده آروم و مهربون به نظر میرسید...
همونجوری که قبلا هم گفتم دیگه اون مدرسه ی  وحشتناک واسم شد بهشت ....
زنگهای تفریه با نیما و حیدر چهارتایی دور هم جم میشدیم و همش حرفمیزدیم و شوخی میکردیم و میخندیدیم... 
همون قضیه ی ایران کوچک و این حرفها....
دیگه از نخ خارجی ها درومده بودم ...با اینکه ژان مارک کم و بیش نگاهش دنبالم بود، نه اینکه شیفتم باشه اما از اینکه یهو دورم شلوغ شده بود کلی تعجب میکرد  اما من با اومدن پریا و آشنایی با نیما و حیدر فکر اون به طور کامل که نه اما نیمه کامل از سرم پرید.
۲ هفته  کنار دوستان جدید به خوشی گذشت ،
مامانم میدونست که توی مدرسه ما ۴ تا باهم دوستیم .
 همش نصیحتم میکرد که برم با خارجی ها، میگفت من به ایرانیهای اینجا اعتماد ندارم.،..اما کو گوش شنوا
پریا با لطافت و ظرافت و زیبایی ی دختر نوجوون خیلی راحت دله نیما رو برده بود و دیگه همه میدونستن که بینشون ی سر و سری هست، چند وقت بعدش هم قرارشون از ۴ تایی کم و بیش ۲ تایی شد و گاه گاهی باهم بیرون میرفتن ....من تمام سر و سرشون رو میدونستم ،
همه میدونن که ۲ تا دختر وقتی باهم دوست صمیمی باشن تمام جیکو پیک زندگیشون رو بهم میگن و منو و پریا هم همینجوری بودیم،
هیچ وقت اونروز رو یادم نمیره که دوستم با آب و تاب ماجرای اولین بوسش رو واسم تعریف میکرد ،
گونه های سفیدش سرخ بود و همش از هیجان و اضطراب و لذت اون لحظه ی به قوله خودش ملکوتی میگفت،
راستش اون موقه و اون روز و توی اون سن بهش حسودیم شد، دوست داشتم که منم بوسرو تجربه کنم اما خب من  خیلی ترسوتر از پریا بودم و هم محتاط تر، خصوصیاتی که بعد ها نجاتم داد ....
پریا روز به روز بیشتر شیفته ی نیما میشد و نیما هم تو ظاهر همین رو وانمود میکرد ....
خیلی سعی کردکه منو هم به حیدر نزدیک کنه اما من زیاد ازش خوشم نمیومد.
پریا از بچگیمون ی هنر واقعا زیبا همراهش بود ، عکاسی!
علاقه ی شدیدی به عکاسی داشت و هیچوقت دوربین ماهرانه ی هدیه ی عموش از گردنش جدا نمیشد ....
از طرف دیگه نیما هم توی همین زمینه استعداد خوبی داشت و همه ی اینها دست به دست هم دادن تا پریا کاملا از لحاظ عقلی و عاطفی وابسته ی نیما بشه...دیگه کار من شده بود این که هر وقت بیرون میرفتیم از این ۲ تا کنار هم عکس بگیرم و پریا هم همه ی عکس هارو سری چاپ میکرد و میزاشت تو آلبوم عشقش. اون موقه یه وبلاگ  داشت که تمام عکس های هنریش رو میزاشت اونجا برای دیدن همگان ، عاشق وبش بود.
 من پریارو خیلی دوست داشتم ولی از دیدن رابطه ی خوبش با نیما و اون همه عشق بینشون ی جورایی نه اینکه حسودی کنم اما حس دلتنگی و تنهایی میکردم .....
دلم میخواست تا منم ی همچین رابطه ی پر محبتی رو تجربه کنم....
از هفته ی دوم بعد از آشناییمون بود که منو پریا برای بار اول با محسن آشنا شدیم،
عین روز یادمه..... زمانی بود که مدرسه تعطیل شد و با خوشحالی به سمت در خروجی هجوم بردیم .. اولین چیزی که دیدیم یک عدد ماشین آخرین مدل بی ام و کوپه  بود که صاف جلوی در ورودی نگه داشت ، نیما و حیدر با دیدن ماشین لبخند زدن و به سمتش رفتن ، منو پریا مات شدیم ،
شیشه های ماشین دودی بودن و نمیشد داخلش رو دید ....فضولی ما بیشتر از ۲ دقیقه دووم نداشت .، در ماشین باز شد و من ، رستاای ۱۷ ساله .خوشتیپ ترین و خوش استیل ترین مرد ممکن تا اون لحظه تو زندگیمو دیدم....
قد بلند و رشید، بازوهای azolaani  و هیکل خوشفرم ، تو ی کت بلند (حالت پالتو مردونه ) و شلوار مشکی شیک و آخرین مدل ،
موهای درست کرده به جذاب ترین شکل ممکن و جذاب ترین صورت (نه اینکه الاهه ی زیبایی باشه، اتفاقا خیلی خوشگل هم نبود  اما واقا صورت جذاب و گیرایی داشت، میگن چشمای طرف سگ داره....ی همچین حالت هایی  )،
هنوزم که بهش فکر میکنم قلبم میلرزه ولی نه از عشق و شادی و لذت ....از ترس از درد....
پیشه اون ، پیشه رفتار اون ، پیشه هیکلش و صورتش و صلابتش ،نیما و حیدر سوسکم نبودن....
منو و پریا فقط چند دقیقه عین مشنگا داشتیم نگاش میکردیم ، اون لبخند زد و عینکش رو از رو صورت برداشت ، چشماش مثل تیر تا تهه دلم نفوذ کرد، عین چشمای عقاب با صلابت و نافذ  ، ی هسه عجیبی پیدا کردم ، نمیدونم ، عشق نبود، دوست داشتن هم نبود....هنوزم که هنوزه اسمی واسش ندارم .....
نیما و حیدر در کماله تعجب اونو به ما معرفی کردن !
محسن.............
، فقط ی اسم بدون هیچ نشونی ، بدون هیچ فامیلی ....اسمی که زندگی جفتمون رو به آتیش کشید،،...
اون روز فقط فهمیدیم که دوست نیما و حیدره اما ازشون خیلی بزرگتر بود....
هیچ چیزه دیگه بیشتر از این کسی بهمون نگفت .
اون روز فقط باماشینش مارو تا ی جایی رسوند، با نیما و حیدر حرف میزد و فقط ۱ بار هم از تو آینه منو و پریارو نگاه کرد ... 
جامون تو ماشینش خیلی تنگ بود اما باور کن انقدر اون لحظه رفته بودم تو بهرش که انگار هیچی نمیفهمیدم ،
باز هم تاکید میکنم که اون حس نه عشق بود نه دوست داشتن!!
محسن اون موقه واسم اسرار آمیز بود.... حس مببکردم ی انسان بزرگه ، خیلی مرموز بود... دوست داشتم بیشتر بشناسمش ....غافل از اینکه بدونم ....
محسن خوده شیطانه رجیمه...
اولین دیدارمون با محسن همون روز بود ،....و دومین بار آخر همون هفته باز هم جلوی مدرسه سر و کلش پیدا شد و اونجا بود که بعد از کلاس جیمناستیکم به طور کاملا به قوله خودش اتفاقی و زمان برگشت که تنها بودم برای بار دوم تو همون روز جلوی رام سبز شد ... بهونش این بود که داشته از تو خیابون برای کاری میرفته که منو اتفاقی دیده ... خواست برسونتم اما قبول نکردم ، اونم شمارش رو همونجا بهم داد و منم از روی کنجکاوی و خوشحالیکه میتونم بیشتر بشناسمش و از زندگیش سر در بیارم گرفتم ،
محسن خیلی زرنگ بود ....
میدونین مار خوش خط و خال یا روباه چیه؟ میدونین کارشون چیه؟
محسن از اونا هم بدتر بود.....همون موقه از گوشیم  میسد کال انداخت به گوشی خودش تا شمارم بیوفته....
و اسمم رو سیو کرد ،
رستا شایدم طعمه ، شایدم بازیچه ، و شاید هم حووووا 
صحبت هامون شورو شد همون شب اول نزدیک به ۴۰ دقیقه با هم حرف زدیم راجب همه چیز ....
خیلی چیزا فهمیدم ازش
که ۸۰ درصدشون به نظرم دروغ بود به غیر از یکی
این که محسن میلیاردر بود
اینکه چجوری به این همه پول رسیده واسه من و واسه خیلیا جای سوال بود اما مطمئن باش که از راه حلال نبوده و نخواهد بود.....
دومین چیزی که ازش فهمیدم سنش بود که بافهمیدنش فقط تمام بدنم سرد شد
محسن ۳۱ ساله بود و دقیقا تا اون موقه ۱۴ سال ازم بزرگتر !!!!!

 یه لحظه ترس ورم داشت....
تا به حال تو زندگیم با ی مردی به این سن و سال هم صحبت نشده بودم
زندگیش واسم جالب  شد....
دوست داشتم از کارش سر در بیارم....
فهمیدم که آدم فوقولاده مرموزیه
به هیچ عنوان هیچ چیزی از زندگی شخصیش بروز نمیداد
اولا که میترسیدم باهاش صحبت کنم بهم قول داد که کاری باهام نداره و هیچ خیالی هم تو سرش نیست و ما فقط  ۲ تا دوست  معمولی هستیم مثل ۲ تا پسر ، ازم خواست تا همه جوره امتحانش کنم....
ماجرا جوری شد که دیگه هر شب بدون ترس کلی باهاش حرف میزدم ،
بیشترم آخرای شب که مامانم اینا خواب بودن یا زمانایی که میرفتم بیرون ،
همیشه هم اون ز میزد تا من از پول شارژ دادن و قبض پرداخت کردن راحت باشم ....
راجب به همه چی باهم صحبت میکردیم ، شاید باورتون نشه اما تو چند روزی که حتا چندین ساعت باهم حرف میزدیم من هیچ چیزه مشخصی از خودش و زندگیش نفهمیدم ،
ی جوری بود ، 
ی بار هم آخر هفته که میخواست بره خرید از بازار / از مامانم اجازه گرفتم و لیسته خونرو برداشتم و باهاش رفتم خرید ،
به خدا نگاممم نکرد  ، مثل ۲ تا دوست .... انگار که من و پریا باهم بودیم
ترسم به طور کل ریخته بود.... فقط جالبیش و مرموزیش واسم جای سوال بود ،
اعتماد به نفسش ده به توان میلیون بود و انقدر خونسرد که اگه بهش میگفتی ۲ دقیقه دیگه قراره زلزله بیاد خودش رو تکون نمیداد.....
اصلا ی آدمی...........
نمیدونم چجوری این جونور رو توصیفش کنم .....
واکنش پریا با اومدن محسن زیاد محسوس نبود اون هنوزم نیمارو چسبیده بودو حاضر نبود به قوله خودش با دنیا avazsh  کنه ، فقط گاه گاهی از رابطه ی صمیمی و عجیب نیما و حیدر با محسن مینالید و میگفت نیما زمانی که با محسنه گوشیش رو جواب نمیده ....
ی مدتی گذشت با محسن ۲ بار بیرون رفتم ، در حده ی رستوران رفتن اما چه رستورانایی..............
بهترین رستوران ها ، قیمت های آنچنانی ، شیک ترین سالن ها ،
احترامی که همه به محسن میزاشتن واسم تحسین بر انگیز بود ، همه چی فقط به خاطر پولش ....
ماشین آخرین مدل و زرق و برق زندگیش ، خونسردی بیش از اندازش و مرموز بودنش، محبوبیتش همه جا  ، باهوشیش و زرنگی از روباه بالاترش منو محو و مجذوب  خودش کرده بود....
دوست داشتم تا سر از همه ی کاراش در بیارم اما اون ورق هاشو رو نمیکرد. محطات بود و موزی ....
آااااااااااروم آاااااااااااااااااااااااااروم.................................
 ی روز حوالی بعد از ظهر بود که پریا سراسیمه اومد خونمون ، اجازه گرفتیم با هم رفتیم پارک و تا تنها شدیم افتاد بقلم و گریه .........
نیما میخواست باهاش تموم کنه.....
دستش میلرزید و صورتش از گریه پف کرده بود....
دلیلش رو که بهم گفت وا رفتم....
نیما ازش رابطه میخواست ....
میخواست تا با هم صمیمی تر بشن.....
پریا هرچقدر که التماسش کرده بود فایده نداشت............../  حالا :
تیر خلاص....
یا رابطه یا قطع رابطه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیدونستم چی بگم .........
نیما اصلا همچین آدمی نبود که از پریا همچین چیزی بخاد
ماها هنوز خیلی بچه بودیم....
یاد حرف مادر بزرگ پدربم افتادم زمان هایی که با عمه که اون موقه ی دختر جوون بود حرف میزد ....
اون موقه نمیفهمیدم که منظورش چی بود ....اون روز هم درست حسابی نفهمیدم اما ی مدتی که گذشت خیلی خوب فهمیدم.
اما یکمی دیر شده بود /........
"مردا اکثرشون وقتی موقعش برسه جز به مقصود شومشون  به هیچ چیزه دیگه ای نمیتونن فکر کنن، این دختران که باید مراقب باشن تو تله نیفتن"

ادامه دارد ....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (32)

مامان امیر حسین
24 تیر 92 2:36
ماشاالله رستا جون در حد تیم ملی نگارشت زیباست عزیزم.


وااااااااااااای مرسسسسسسسسی عزیزم ،
خیلی خوشحالم که اینجوری فکر میکنی
کلللللللللللللللللی ذوقیدمممممممممممممممم
سودابه
24 تیر 92 10:57



مرسسسسسسسی عزیزمممممممم
مهری
24 تیر 92 11:50
وای کو بقیه اش


به زودی مهری جووووووووون
نرگس
24 تیر 92 13:11
عزیزم من خیلی وقته که مثل یک خاننده ی خاموش دنبالت میکنم
همیشه نوشته هات واسم جذابیت خاصی داشت و از همه بیشتر هم از داستان های بار گناهت لذت میبردم
باید بگم با این سن کمت تجربه های دردناک زیادی رو دآشتی..:؟
اما خانومی خودت اینجوری فکر نمیکنی که میتونستی جلوی این اتفاق هارو بگیری؟؟
نوشته هات انقدر زیبا و جذاب هستن که آدم رو بی اختیار به دونستن بقیش جذب میکنن
منتظر ادامش هستم.....

سلام نرگس جون
افتخاره که آدم با خاننده های خاموش وبش آشنا بشه
از تعریف هات در مورد وبم واقعا ممنونم
بار گناه داستان و تجربیات واقعی زندگیمه و از اسمشم معلومه که چی درونشه
حرف شما کاملا درسته و من میتونستم.... اما حیف و صد حیف
حرفی که قبلا زدم بارها رو ، بازم میزنم و میگم اشتباه کردم و بچگی کردم و خیلی چیزای دیگه....
واسه همین گفتم خیلی چیزارو از دست دادم تا چیزای دیگرو به دست بیارم
به هر حال چشم و خوشحال شدم از آشناییتون

هدیه
24 تیر 92 13:23
رستا بقیش کوووووووو؟؟
بابا ماجرارو حساس میکنی و بعد:
ادامه دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا بگو زودتر ادامش رووووووو .....




چشم عزیزم میگم
elham
24 تیر 92 13:25
عااااااااااااااااا لی بود و هیجان انگیززززززززززززززز


واقها؟؟ خوشحالم که خوشت اومده الهام جون
دفه ی بعدی لطف کن آدرس وبت رو هم اگه داری بذار عزیزم
ممنووون
نیلوفر
24 تیر 92 14:00

سلام عزیزم،در تمام طول خوندن پستت من این شکلی بودم...تمام هیجاناتت به من هم منتقل شد و این از مهارت های تو تو نوشتنه
عجب خاطراتی داشتی تو دختر
خدا رو شکر که الان زندگی قشنگ و زیبایی داری با همسر و مارتیای خوشگلت
بچگی رو همه می کنن ولی مهم تجربه ای که به دست میاد همون چیزی که تو کوله بارش رو داری عزیزم
بی صبرانه منتظر ادامه شم...

جدا؟
پس تونسته بودم هیجانات رو منتقل کنم!
مرسی نیلوفر جونم خوشحالم که این موضوع رو از زبون تو میشنوم
آره والا دوستانی بودن که پیشنهاد کردن ی کتاب از داستان زندگیم چاپ کنم
باید گفت فعلا!این خوشبختیا تا کی دوام خواهد داشت رو فقط خدا داند:؟
ایشالله که همه طعم این خوشی رو بچشند
آره عزیزم حق با toeh
قول میدم زود آپ کنم
اب نبات
24 تیر 92 14:23
سلام عزیزم خیلی زیبا نوشتی پر از احساس و هیجان ..منتظر بقیه اش هستم بی صبرانه................


قربونت برم عزیز مهربونم
چشم حتما
آهو
24 تیر 92 14:37
رستا جون خوبی ؟ مارتیا جونی خوبه؟
خیلی زیبا نوشتی؟ بقیه شو کی میزاری عزیزم ؟
از بابت رمز متشکرم


سلام آهو جون
مرسی نازنینم
مارتیا خوبه ، دخملی شما شطوره؟
فکر میکنم تا ۳-۴ تا پست دیگه بزارم
خواهش میکنم عزیزم
majede
24 تیر 92 17:15
رستا جونم شنیدی میگن از دل بر اید به دل نشیند؟
قضیه ی نوشتن تو اینه....راستش اولش که برای مارتیا نوشتی وتعا فوق العاده بودم...
مطمئنم مارتیا با چنین مادرو پدر عاقلی بچه ی عالیییییییییییییییی میشه...



واااااااااااای مرسی عزیزه دلم
راستی فکر نکنی که یادم رفته لینکت کنم خوشگل خانوم
لینک شدی
تو همیشه شرمندمون کردی
در موردمون خیلی زیبا فکر میکنی ماجده جون
majede
24 تیر 92 17:22
مررررررسی عزیزممممممممم...خوشحال میشم بازم کامنتای پر از enerji تو ببینم عزیزدلمممم...
خواهش میکنم عزیزم...قابل دوست گلی مثل تورو نداشت...
مررررررررررررسی مهربونم...خیلی ممنونم....


خاهش میکنم خوشگل
چشم
واسه همینم لینکت کردم
samira
24 تیر 92 20:28
تو باید اسمت رسا بود نه رستا بله
بعدشم باید نویسنده میشدی اول بعد مادر


واقعا؟
ما اینم دیگه !!!
آچار فرانسه
samira
24 تیر 92 20:31
بعدشم زود بیا بقیه شو بنویس که من امروز اعصاب ندارم بله


وااااااااااااای چه بد اخلاق!!!!!!!!
چشم قربان اطاعت میشه
مامان زهرا
25 تیر 92 11:41
سلام رستای عزیز
خیلی خوشحالم که خوب و خوشی در کنار پدر و پسر
سرگذشت فوق العاده مجذوب کننده ای داشتی
از حالا که خوندم تا وقتی که ادامه ش رو بنویسی دیگه خواب به چشام نمی یاد تورو خدا زودتر بنویس ادامه ش رو
بازم خدارو شکر که بعد از این همه ناراحتی الان خوش و خرمی
روی ماه مارتیا خان رو ببوس


سلام مامانی ریحانه جون
واقعا از لطفتون ممنونم و خدا شاهده که خیلی خوشحالم که خوشتون اومده
همیشه خیلی دوست داشتم که خودم دختر دار بشم تا اینارو بهش بگم چون ی جورایی به دخترا بیشتر ربط داره تا پسرا و الانم از خدامه که مامانای دختر دار با دقت بخونن
همینکه بدونم این نوشته ها میتونه فقط جلوی اشتباه یک نفر رو بگیره واسم کافیه.....
باز هم ممنون از اومدنتون
و چشم حتما و خیلی زود....
خونواده ی گرم و خوشبختتون رو به خدا میسپارم
عاطفه
25 تیر 92 14:24
خب بقیششششششششششششش


chashm be zudiiiiiiiiiiiiiii
نیلوفر
25 تیر 92 15:03
سلام رستا جون،7 ماهگی مارتیا جون مبارک باشه...فقط 2 ماه دیگه مونده
نازی...
فکر کنم دیگه سنگین شده باشیاااااااا


آره نیلوفر جونم فقط ۲ ماه دیگه مونده
دل تو دلم نیست ......
خیلی خیلی هم سنگین نشدم به اون صورت اما چرا از ی لحاظ دیگه حسابی ورم کردم
در حد تیم مللللللللللللللللللی
مامان مرضیه
25 تیر 92 15:18
سلام رستا جونم من اتفاقی با وبت آشنا شدم. باورت میشه تو دو روز تموم مطالب وبت رو خوندم. سطر به سطر نوشته هات بوی صداقت و مهربونی میده. خوشحالم که با هات آشنا شدم. مراقب خودت و اون نی نی نازمون باش. می بوسمتون (اگه دوست داشتی یه سری هم به من بزن. خوشحال میشم.)
SaYa
25 تیر 92 15:28
سلام دوسی خوبی؟ووای از این مار خوش خط و خالا که خیلی زیادن منتظر بقیشم گلم دارم میام فرانسه هووووراااااا تو کدوم شهری؟
fateme
25 تیر 92 18:24
يه سلام داغ به رستاگلي وجوجه ي خوشمل خودم اقامارتياالان داغ كردي عايا؟؟رستابايدبايه واقعيتي روبدوني وباهاش كناربياي وازهمه مهمتربايدقبولش كني*اينكه ماهممون دوست داريم وازديليت شدن وبت بسـي بســي نالاحت ميشيم ودلشكستهدرسته كه قطــره اي ازدرياي بي كران مهلبونيات شامل حالمون ميشه(ديدن روي ماه)اماخعـلي خعلــي دوس داريم بزرگ شدن مارتيـا،دس دسي كردنش،و.... الهي قربووووووونش برمروببينيم.امامن كسي نيستم كه بخوام توكااراي شخصيت دخالت كنم اما نكن داشتم بهت عادت ميكردم....توهم دليلاي خودتوداري واگه باعث ميشه بهتون صدمه اي واردشه ديليت كنعزيزم هركاري به صلاحته انجام بده خب حالابريم سراغ پرياالهي بميرم براش دراصل يه جورايي توعمل انجام نشده قرارداشتهالهي بميرم براش.مارتيا-جيجرم-روهم مراقبش باشياااااا.الهي فداي اون دست وپاي كوچولوش بشم منرستاتوكه بهش گفتي مادرعاشقته بهش بگومنم عاشقشم راستي توازمهساخبرداري؟؟ +اينم بگم كه هنوزالزايمري كامل نشدم يادمه كه گفتي اجازه ميدي ابتداديدن روي ماه روتجربه كنيم بعدديليت ميشه
majede
25 تیر 92 23:07
مرسی بابت لینک حیف که من لینک دونی ندارم (((( بازم مرسیییی عزیزمم...
fateme
25 تیر 92 23:51
rasta C.M mano taeed nemikoni???
SaYa
26 تیر 92 0:45
عزیزم معلون نیست فعلا تو کدوم شهری؟ قسمت شد که میام واسه دیدنت حتما عزیززززززم
SaYa
26 تیر 92 1:46
خصوصی....
samira
26 تیر 92 3:48
بد اخلاق خودتی زود بنویس دیگه توکه میگی صبح تا شب پشت اینترنتی دیگه دردت چیه این همه مارو چشم به راه میذاری؟


سمیرااااااااااااااا کجاییییییی نامرررررررررررد
همه اومدن فقط تو نیمدی
به عشق خودت میخوام زودی آپ کنم
دلم باست تنگ شدهههههههههههه
مامان آوش و آویسا(بشرا)
26 تیر 92 10:04
عزیزم همه ما تو زندگی اشتباهات زیادی مرتکب شدیم خود منم اشتباهات زیادی داشتم که به قیمت کل زندگیم بوده و الان که فکرش رو میکنم میبینم کل زندگیمو تحت الشعاع قرار داده اما خدا همیشه هوامو داشته اینو میدونم خیلی خوبه که آدم به اونا پی ببره و دیگه تکرارشون نکنه این حداقل کار واسه جبرانه
مامان هدیه
26 تیر 92 12:19
چرا زود تموم شد بی صبرانه منتظر ادامه داستانم راستی خوشگل خانوم زندگی پیش همسری بر وفق مراده؟
محبوبه مامان ترنم
26 تیر 92 18:19
سلام رستا جون. 1- ممنون بابت رمز عزیزم 2 خیلی با حال و جذاب می نویسی و این باعث میشه هر کس یک بار مطالبت رو بخونه واسه همیشه خواننده وبت بشه. 3- خوش به حال مارتیا خان با این مامان با حالش 4- چه خوب که تجربیات تلخت رو قبل از مادر شدنت پشت سر گذاشتی و حالا می تونی با آرامش به همسرت و پسرت برسی و باهاشون خوش باشی. 5 - منتطر بقیه اش هستیم....... 6- این قسمتهای بار گناه که می نویسی بعدها می تونه یک تجربه بسیار عالی واسه پسرت هم باشه و چه خوبه که شجاعانه واسش می ذاری اینها رو 7- ممنون که به ما سر زدی خانم و رمز دادی 8- ورورت به ماه 8 بارداری مبارک 9 - خیلی مواظب خودت و نی نی ناز 8 ماهه ات باش. 10- امیدوارم در کنار همسرت خوش و سر حال باشی و نی نی ات به سلامت به دنیا بیاد.
تارا
27 تیر 92 0:04
سلام عزیزم ببخشید که کامنت نذاشتم واست اومدم هم عکسارو دیدم هم دیدم که رفتی ولی نشد که نظر بذارم! راستی لیست سوغاتی هام آماده شده هاااا ایمیلت رو بده ایمیل کنم آدرس و کد پستی خونه رو هم میذارم آخرش! این مدت اتفاقای زیادی افتاده ولی اصلا حوصله آپ ندارم عکس مادر شوزی هم یه پست اختصاصی واست میذارم بهت خبر میدم سر فرصت آپ میکنم سوغاتی فراموش نشه! راستی به پیشنهادت هم فکر کردم دیدم اسم هامون هم به هم میاد تارا و مارتیا! من نظرم اوکی هست!لطفا حلقه رو هم با سوغاتی ها بفرس!!!!!
هدیه
27 تیر 92 0:55
سلام بر خواهر گلم
امیدوارم در کنار همسری بهت خوش بگذره اوضاع واحوالت خوبه گلم دلم برات تنگ شده دوست دارم مواظب خودتو و عزیز خاله باشیااااااااااااااااااااااا
وایییییییییییییییییییییییییییییی
چه قلم نازی داری بهت توصیه می کنم که حتما به نوشتن ادامه بدی
مطمئنم توش موفق می شی عزیزم

سلام عزیزم خبری ازت نیست:؟
مرسی خانومی
چشم حتما ادامه میدم

مامانی آرتین
30 تیر 92 1:53
خیلی بی ریا مینویسی.آدم بی شیله پیله مثل خودت خیلی کمه.منتظر بقیه داستانتم عزیزم


ممنونم عزیزم
samira
22 مرداد 92 3:22
نامردو خوب اومدی زدی به هدف
موقه نامزدی شوشو همیشه میگفت بهم نامرد ! من شوشو : خوب زنی دیگه
اتفاقا من هستم تو نیستی بله
پس باش